ماسک کوچک کننده بینی ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
تکنیکهای تست‌زنی در کنکور
آموزش ویدیوئی کشف گزینه صحیح
(مهندسی معکوس)
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

 شکوفه ی بهاری من 8 ماهه شدی 

 انقدر با تو روزا زود می گذرن که باور نمی کنی 

 هر لباست که برات کوچیک میشه می شورم و می زارم کنار 

 با یه خوشحالی و حسرت خاص 

 خوشحالی و حسرتی که فقط باید مادر باشی تا بفهمی 

 خوشحال از بزرگ شدن و بالندگیت 

 و حسرت سپری شدن این روزای شیرین کوچولوییت  

  

 گل سرخ من !

 شکوفه ی  یاس من ! 

 

 این روزا تو خونه ی ما کسی عطر و ادکلن نمیزنه  

 همه جا پر شده از عطر تن توووووووو  

 از رایحه ی دل انگیز نفس های پاک تو !! 

 

 پاک من ! 

 تا ابد پاک بمان !!  

 

  

 بهار داره اروم اروم میاد  

 بی خبر از اینکه امسال تو خونه ی ما همه ی فصل ها بهاری بوده 

 همه ی روزهامون پر بوده از شکفتن های تو 

     

 

 شکوفه ی بهاری من 

 پسر بهشتی من  

 بالندگیت پیاپی !

 

 

 

بالاخره امتحانای همسری تموم شد و اون دو تا پروژِه ی مهم هم انجام شد   

 

پارسال تو ماه صفر بود که درگیر آزمایشا و سونوهای کنجد بودیم 

جواب یکی از آزمایشا چندان خوب نبود و چند هفته تو رفت و آمد دکتر و آزمایشگاه و سونو گرافی بودیم 

پسرک خیلی کوچیک بود شاید همش 10-12 سانت !! 

روزای بدی بود  

به جز خودم و همسری و همسایه بالایی که دوستم بود کسی در جریان نبود تا نگرانی برا بقیه پیش نیاد  

روزای آخر ماه صفر بود و ایام اربعین و شهادت پیغمبر (ص) و امام حسن (ع) و امام رضا (ع) 

همسایه ی روبرویی روی دیوار یه پارچه ی بزرگ سبز زده بود که روش نوشته شده بود " یا امام حسن مجتبی " 

تقریبا روزی چند بار پشت پنجره بودم و نگاهم به همین پارچه ی سبز بود و تو حال و هوای خودم بودم

همونجا نیت کردم برای سال آینده  

و امسال    

 

 

الوعده وفا خدای مهربونم ....

 

 

پروژه ی دوم هم مهمونی دوره ی دوستای دانشگاهیم بود که ماه قبل به خاطر امتحانای همسری نتونسته بودم بگیرم و بدجوری روی شونه ام سنگینی می کرد 

وقتی یه کاری دارم تا انجامش ندم آروم نمی گیرم  

خدا رو شکر اونم با کمک مامانم و خواهرم الا به خوبی برگزار شد !! 

پسرک شب ساعت 2 خوابید !! و صبح هم از 7:30 بیدار شد تا غذا ها رو برای ناهار بزاره رو گاز !! 

ساعت 10 صبح هم مامی پسرک رو با خودش برد خونه 

و ساعت 5 همسری آوردش تا دوستام از حضورش مستفیض شن 

 

پروژه ی سوم که این وسط اضافه شد خونه تکونی بود !! 

مادر همسری اومد برا کمک تو نگه داری پسرک تا من به کارام برسم 

که....... همه چیز برعکس شد  

ازونجایی که کنترل پسملی کار سختیه !!  

مادر همسری گفت پسرک ماله خودت !! من کارات رو می کنم 

و الحق که خیلی زحمت کشید و خیلی لطف کرد در حق من 

چون من اصلا دوست ندارم از کسی کمک بخوام و به هر طریقی هست خودم کارام رو انجام میدم 

حتی تو بارداری هم خودم خونه تکونی کردم و از همسری هم کم پیش میاد کاری بخوام مگر کار واقعا مردونه باشه

ولی امسال با وجود یه پسر شیطون و بلا که نه خواب درست و حسابی داره نه وقتی بیداره میزاره از کنارش تکون بخوری واقعا مستاصل شدم  

تقریبا 5-6 روز هم به خونه تکونی گذشت  

فقط مونده پرده ها  

چیدمان خونه رو هم عوض کردیم و کلی تنوع شد برامون  

 

پیشرفت های پسرک در هفت ماهگی در ادامه 

 

ادامه مطلب ...
برای مشاهده این مطلب احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

یک ماهه همسر امتحان داره و من و پسرک آواره ایم !! 

تقریبا هر روز عصر پسرک رو برمیدارم و میریم خونه ی پدریم یا پدریش 

اوضاع خونه هم وحشتناکه  

چون نصف روز رو که نیستیم بقیش هم در خدمت پسرک می گذره 

بقیه اش هم صرف درست کردن غذای خودمون و پسرک و شستن ظرفا و راه انداختن ماشین ظرفشویی و لباس شویی و میوه ها میشه و به کاره دیگه ای نمی رسم 

اگه هم برسم با اعتراض همسری رو به رو میشم که سر و صدا نمی زاره درس بخونم !!  

ههههههههی !! 

دلم می خواد پنج شنبه برسه و امتحانا تموم شه و زندگی به روال عادی برگرده   

تو دو هفته ی آینده هم اگه خدا بخواد دو تا کار اساسی دارم که وقتم رو حسابی پر میکنه 

الان استرس اونم دارم چون هی می خوام کارامو از قبل بکنم ولی امتحانات همسری باید تموم شه !! 

 

دیگه اینکه نتیجه ی رژیم من و پسرک تو این یک ماه و نیمه = رسیدن من به وزن قبل بارداری!!  

تقریبا 6 کیلو کم کردم

خدا رو شکر محدودیت های غذایی ام هم خیلی کمتر شده 

هر چند روز یکبار یک ماده ی غذایی جدید رو تست می کنم و اگه پسری بهش واکنش نداشته باشه میاد تو لیست مواد غذایی مجازم  

مهمترین چیزی که برام مجاز شد گوشت گوسفند بود !! 

چون واقعا  نزدیک 1 ماه مرغ خوردن هر کسی رو خسته می کنه 

حالا هر چقدرم بهش تنوع بدی و شکلش رو عوض کنی باز مرغه !  

 

پسرک هم این روزا فوق العاده شیرین و بازیگوش شده 

کلی هم جیغ جیغو شده 

از ته حلقش جیغ می کشه !! 

با ناز و گریه و جیغ و خنده حرف خودش رو به کرسی میشونه !  

فرنی می خوره حریره بادوم می خوره سوپ مرغ و ماهیچه 

آب سیب و هویج رو دوست نداره و بعد دو سه قاشق مزه کردن لباش رو سفت می بنده و دیگه نمی خوره ! 

منم اگه 6 ماه فقط شیر می خوردم خوب قبول کردن مزه های جدید برام سخت بود ! 

بهش سخت نمی گیرم می دونم کم کم به طعم های جدید عادت می کنه و علاقه مند میشه 

انقدر غذا خوردن بچه ها لذت بخشه که قابل تصور نیست 

خونه ی پدریم که میرم یا مامانم بهش غذا میده یا الا  

اون که می خوره ما کلی کیف می کنیم 

تازه کلی هم وسط خوردن سخنرانی می کنه و به زبون خودش حرف میزنه  

دنیایی داره برا خودش !!

 

 شب یلدای امسال ما مصادف بود با نیم سالگی پسرک ! 

 پسرک 6 ماهه شد ! 

 به همین زودی !  به همین خوشمزگی !

 با خاله ها و دایی ها مهمون عزیز بودیم 

 یه سفره ی خوشمزه 

 با یه عالمه میوه و تخمه و شکلات و چای و شیرینی و چیپس و پفک 

 که البته سهم من و پسرک در راستای رژیم فقط چای و خیار بود !!!  

   

 بعد شام هم برای هر کسی یه فال حافظ گرفتیم و بعد چند بیت اول و تفسیر فال رو می خوندیم  که این تفسیر فالها خیلی جالب بود و کلی سرش می خندیدیم 

 برای پسرک هم فال گرفتیم که نوید عمر خضر رو داد  

 انشاا... که همینطور باشه پسرکم  

 فرداش صبح زود هم پسری رو از خواب ناز بیدار کردیم و بردیم واکسن 6 ماهگی اش رو زدند 

 فقط موقع زدن واکسن گریه کرد و تمام 

 خدا رو شکر روز اول تا شب اذیت نشد و همه چیز خوب بود 

 ولی فردا صبحش با تب 38 درجه بیدار شد  

 3 ساعت از وقت استامینوفن اش گذشته بود چون خواب بود نمیشد بهش بدیم 

 دیگه با همسری 3 بار قطره بهش دادیم که عین 3 بار رو بالا آورد 

 خواستم شیاف بزارم که از اورژانس پرسیدم گفتن فقط در صورت تجویز دکتر بده 

 دیگه 8:30 صبح بردیمش بیمارستان 

 دکتر 9 رسید و شیاف داد و شربت که گفت شیرین تر از قطره است 

 تا بیایم خونه پسرک تو راه خوابید و تا 12 نه شیاف استفاده کردیم نه قطره 

 از بس لباس کم تنش کرده بودم تبش کلا اومده بود پایین ! 

 

 سبب خیر هم شد و من و همسری صبح جمعه ای یه حلیم خوشمزهههههه خوردیم 

 دیگه تا شب بی حال بود و به خاطر درد پاهاش خیلی تکون نمی خورد   

 عصری هم رفتیم خونه ی پدریم و دور و برش شلوغ بود و مریضی رو یادش رفت 

 

 الان یه احساس فوق العاده دارم  

 ازینکه تا 6 ماهه آینده دیگه از واکسن خبری نیست ! 

 از اینکه 6 ماه با وجود سختی های این یک ماه و نیمه آخر تونستم فقط و فقط با شیر خودم تغذیه اش کنم !  

 و خیلی خوشحالم ازینکه ازین به بعد هی هر روز باید براش غذای تازه درست کنم !  

 . 

 . 

 . 

 . 

 . 

  پیشرفت های پسرک : 

 

*دیگه رسما من و باباش رو می شناسه و این یعنی تا از جلوش رد شیم و تنهاش بزاریم شاکی میشه و جیغش میره هوا 

*وقتی بغل کسی هست و دستم رو جلو بیارم دستاشو باز می کنه و به طرفم خم میشه تا بغلش کنم 

*از هر دو طرف راست و چپ دمر میشه و یه وقتام خیلی با احتیاط و آروم ! دوباره به پشت بر میگرده 

*اشیا رو خوب دستش می گیره و بازی می کنه 

*عاشقه انگشتای دسته و دست هر کی رو ببینه می گیره و با انگشتاش بازی می کنه!! 

*صداهای جور واجور در میاره مثلا : بوووو ، اومما ، هه ، پِ .... 

*تاب بازی رو دوست داره 

* رورویک سواری رو تازه شروع کرده روزی چند دقیقه توش میشینه و از آهنگاش مستفیض میشه 

* لباس بیرونش رو می شناسه و تا تنش می کنیم می فهمه که می خوایم بریم دور دور ! 

* ماشین سواری رو دوست داره البته اگه خوش اخلاق باشه و ماشین هم متوقف نشه ! و البته یه اعتیادی هم داره که حین ماشین سواری یه چیزی باید بخوره از دست خودش گرفته تا دست من یا پستونک ! و معمولا هم اون وسط مسطا خوابش میبره

 

 

ادامه مطلب ...
برای مشاهده این مطلب احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

???? ???????

mouse code

?? ????