Daisypath Anniversary tickers Lilypie Second Birthday tickers ماجرای روز پدر ! - ▪•●اســـــمارتیـــــــــس●•▪
X
تبلیغات
رایتل

یه سوالی چند وقته ذهنم رو مشغول کرده ....قبلا هم بودا ولی الان پر رنگ تر شده .... 

اینکه چرا کارای خونه تمومی نداره ؟؟؟!!! 

یعنی به قول قدیمیا انگار میزاد !  اینو انجام میدی اون یکی ....یعنی من از صبح سحر تا پاسی از شب و نیمه شب کار برام هست ! 

گاهی این طفل معصوم هم از تو آشپزخونه بودن من کلافه میشه ....هی میاد میگه دمپایی هاتو دَرار ، بریم تو اتاق ....بچم فکر میکنه اگه من این دمپایی ها رو در بیارم مشکل حل میشه  

و خدا نکنه مثلا یه روز من کلاس باشم یا برم جایی و این کارا بمونه ....روز بعد پوستم کنده میشه ... 

و قسمت قشنگ ماجرا هم اینجاس که در نهایت خونه مون یک ساعت دسته ی گله و کم کم با مجاهدات پسرک و بازیهاش تبدیل میشه به بازار شام  

 

خوب اول از چیزای خوب شروع کنم   

ازونجایی که داریم به عروسی برادر شوهر نزدیک میشیم یه روز با خواهری رفتیم به دنبال لباس مجلسی .....خدا رو هزار مرتبه شکر که یکی بیشتر نمی خواستیم .... 

انقدر مدل ها سطح پایین بود که نگو .... انگار همه مال چند سال پیش بود .....  

اول رفتیم شانزه لیزه .... دو تا پیراهن کوتاه اسپرت پسندیدیم ....بعد با مترو رفتیم مفتح ....اونجا که هیچی مقبول نیوفتاد ....ناهار رو کافی شاپ هتل مروارید خوردیم ...و دوباره برگشتیم شانزه لیزه .... یکی ازون پیراهن ها رو خریدیم ....و شادون و خندون با پاهایی به فنا رفته برگشتیم خونه .... 

تو خونه که لباس رو پوشیدم تازه فهمیدم چقدررر خوشگله ! .....در واقع تن خورش عالیه ...رنگش هم سیاه و سفیده ....  

بعدی پروژه ی رنگ موهام بود .... که رنگ آلبالویی گرفتیم و زدیم .... خوب شده ولی یه دست دیگه هم باید روش بزنیم که تکمیل شه .... 

 

قسمت بد ماجرا هم مربوط به روز پدر بود ...  

برای ناهار پیتزا درست کردم که مثلا جشن بگیریم ....خمیر هم ازین خمیرای 4 تایی آماده ... که نه تو فر نرم میشه نه رو گاز ...کلا مثل بیسکوییت میمونه ! 

هدیه هم در نهایت خلاقیت مسواک گرفتم !  بعد این همسری ما هم کلی خوشحال شد ....  

 

لقمه ی آخر رو که خورد بلند شد که آب بخوره و دستاش رو بشوره که احساس کردم یه صدایی میاد .... 

یه لحظه نگاه کردم دیدم دم سینک ایستاده و اول قرمز شد ...بعد کبود شد ...تا پاشم برم طرفش عقب عقب رفت افتاد رو میز شیشه ای آشپزخونه ....میزه در برابر چشمای گرد شده ی من و پسرک خورد شد و چند هزار تا تیکه شد .... خودش هم افتاد کنار شیشه ها .... با سر و صورتی خونی و دستای خونی .... رو زمین هم خووون ... دور و برش هم پر تیکه های ریز و درشت شیشه... 

دیگه زنگ زدم پدر و برادرش اومدن ... اورژانس هم زنگ زدیم .... تا اومدن اورژانس شیشه ها رو جمع کردیم ....پایه های میز رو بیرون بردیم ....همسر هم همونطور افتاده بود .... گفتن زیر سرش بالش بزاریم ....من که دل نگاه کردن به زخماش رو نداشتم ....برادر شوهر دستاش رو نگاه کرد.... مچ دست چپش بریده بود که اون خونا بیشتر برا همون بود .... عمیق بود .... 

صورتش هم یه زخم کوچولو بود ولی همه صورتش رو خونی کرده بود ... 

اورژانس هم رسید و بردیمش بیمارستان .... 

اونجا فهمیدم رون پاش هم زخمی شده ... فکر کرده بودیم شلوارش فقط پاره شده و خونای دستش خونیش کرده ... ولی شلوارو که زدم کنار دیدم اوه اوه ....یه زخم سه چهار سانتی عمیق .... از دستش خیلی بدتر بود ولی خونریزیش کمتر بود ... 

دیگه از 3:30 ظهر که این اتفاق افتاد تا 9:30 تو اورژانس بیمارستان نگهمون داشتن ... چون موقع افتادن سرش هم ضربه خورده بود میخواستن ببینن علایم اش طبیعی هست یا نه .... دست و پاش رو هم بخیه زدن .... 

حالا فرداش هم امتحان سختی داشت و همش نگران امتحانش بود ...  

راستی اصل قضیه رو نگفتم !.... بعلههههه....اون پیتزاهه تو گلوش گیر کرده بود !! و رسما داشت خفه میشد !  

پسرک هم قربونش برم .... تمام اون مدت قبل اومدن پدر و برادر شوهر و بعد اومدنشون مثل آقاها رفتار کرد ... اول که ایستاده بود و متعجب بود که چی شده .... بعدش هم نشوندمش رو مبل و گفتم پایین نیا .... همه جا شیشه است ...و این بچه ای که یک دقیقه نمیشینه از اول تا آخر نشست ...فقط هر چند دقیقه یه بار به حالت سوالی میگفت بابا ؟! ... که ما میگفتیم بابا خوبه ...خوابیده !  

باز هم شکر خدا به نسبت اون شیشه جراحات همسر خیلی خوب بود .... می تونست خیلی بد تر از اینها باشه .... تمام گردن و صورتش پر از پودر شیشه بود !

 

???? ???????

mouse code

?? ????