Daisypath Anniversary tickers Lilypie Second Birthday tickers تولد همسر + باغ وحش - ▪•●اســـــمارتیـــــــــس●•▪
X
تبلیغات
رایتل

روز مادر همه ی مامانای قدیم ، مامانای جدید و مامانای آینده مبارررک  

 

 

 

روز معلم هم بر همه ی معلمهای قدیم و جدید و آینده مبارررک ... 

  

 

با پسرک رفته بودیم پیاده روی تا سر خیابون ..... دو دور طول و عرض خیابون رو طی کردیم  

آخرش هم به زور رضایت داد برگردیم ...یعنی سر کوچه که می رسیم مقاومت می کنه که داخل نیایم !   

گول هم نمی خوره تازه ! از کوچه های اطرافم نمیاد ! 

بعد از وسط راه خسته شد و خواست بغلش کنم که منم مقاومت کردم !  

چون اگه یکبار این کارو بکنم دیگه ازین به بعد عادت می کنه .... 

دیگه یه سری هم دم در آبغوره گرفت و مقاومت کرد تا بالاخره رضایت داد اومدیم داخل خونه ! 

یه مقدار نسبتا زیادی هم داخل خونه اشک فشانی کرد ! 

البته همیشه هم اینطوری نیستا ...خوابش می اومد...انقدر خسته بود که شام نخورده خوابید ....   

منم در کمال آرامش نشستم پای لب تاب 

امروز رو به خودم استراحت دادم ! 

 

دیروز طی یک حرکت همسر پسندانه ! یه جشن تولد خودمونی و کوچولو برا همسر گرفتم 

 

روز قبلش با پسرک رفتیم خرید ....بعد تازه بعد خرید زنگ زدم و خانواده ی همسر رو دعوت کردم   

عصرش هم دم در شیرینی فروشی زنگ زدم به جاری جان و دعوتش کردم 

بعد رفتیم برا سفارش کیک که گفتن زیر سه کیلو سفارش نمی گیرن و ناچار یه طرح ساده دادم ! 

 

قسمت سخت این مهمونی هم این بود که همه ی کارهام رو باید مخفیانه انجام می دادم ! 

چون می خواستم شب که صفا میاد خونه و خانوادش رو می بینه سورپرایز شه  

  

یه نکته ی مهم دیگه هم حضور پسرک بود ... چون هر وقت مهمونی داشتم می زاشتمش پیش مامانم یا مادر همسر که به کارهام برسم ولی اینبار این کارو نکردم  

 

خوشبختانه صبح روز تولد همسر از 7 صبح رفت دانشگاه و من کارمو شروع کردم  

تا 1 ظهر غذاها آماده شد .... سالاد الویه و ماکارونی و کشک بادمجون و ژله 

تمیز کاریا رو هم اون وسطا انجام دادم  

غذاهای اماده و ژله رو هم تو یخچال مخفی سازی ! کردم 

ظهر که همسر اومد هم خیلی عادی ....خیلی ریلکس ! 

 

 بعد پسرکم سر ظهر یه دسته گل قشنگی به آب داد

داشت تو تختش بازی میکرد که خواست بیارمش بیرون...  

که دیدم ای وای ! روتختیش رنگی شده !  

بعلههههه ! پس داده بود !  

دیگه یه حمام اجباری هم افتادیم ! بعدش هم لکه گیری رو تختی و حواله اش به لباسشویی  

فقط خدا رحم کرد فرشا رو رنگی نکرد ! 

 

دیگه گذشت و مادر شوهر و پدر شوهر و جاری اومدن   

ساعت 9 شب هم از ترس بسته شدن شیرینی فروشی عذر خواهی کردم و با جاری رفتیم کیک رو تحویل گرفتیم ....  

10:30 همسرک اومد خونه و .... کلی متعجب شد از حضور مهمونا و بیشتر از اون از وسط هفته اومدنشون !  

دیگه شام خوردیم و بعد شام کیک رو آوردم که تازه اینجا همسر جان فهمیدن قضیه از چه قراره !  

 

البته این قسمت برنامه از همه بیشتر به پسرک خوش گذشت 

از فشفشه بازی و شمع روشن کردن و تاریک کردن خونه تا فوت کردن شمعای کیک تولد باباش !   

 و اینجوری شد که تولد همسرک هم مباررررررک شد ! 

 

روز جمعه هم از طرف اقوام همسر دعوت شدیم به یه رستوران تو برج میلاد 

مراسم یادبود پدربزرگ همسر بود .... خوب بود .... پامون به برج میلادم باز شد  

بعد ناهارم تو فضاش گشتیم و پسرک کلی از دیدن فضای باز اونجا روحش شاد شد  

 

ازونجا هم رفتیم سمت پارک ارم .... چند وقت بود می خواستیم بریم تا پسرک رو ببریم باغ وحش و دایره ی حیوون شناسیش تکمیل تر شه  

فقط بدیش این بود که سر ظهر بود و گرما و  اینکه ساعت چایی بعد از ظهرم بود ! 

دیگه کلی حیوونای دوست داشتنی دیدیم .... و از همه جالب تر برای پسرک میمونها بود .... 5 دقیقه ی اول از شدت تعجب دهنش باز مونده بود و صداش در نمی یومد.... بعد شروع کرد به صدا زدن میمونا اونم بی وقفه ....مِی مِن ....مِی مِن !  

من و همسر هم که عاشق شیر هاییم !  

و ازونجایی که من یک مرداد ماهی اصیلم  شدیدا دوسشون دارم ! 

منتها زمان خوبی نبود .... شیرها رو باید وقت غروب رفت سراغشون .... اون موقع از همیشه جذاب تر و پر هیاهو ترن .... و نعره های جانانه می زنن ! 

 خلاصه بعد یه گشت و گزار اساسی کنار دریاچه چشم پسرک افتاد به اسباب بازی ....ازونا که قدیما توش سکه می نداختیم و شروع میکرد به آهنگ زدن و تکون خوردن .... اونجا هم برا خودش کلی عشق و کودکی کرد .... 

بعد رفتیم سراغ کودک درون من ... که دلش چایی و خرما می خواست ! .... نشستن رو تخت و پا دراز کردن و دیدن دریاچه ی آروم و لذت بردن از نسیم خنکش تو اون گرمای بعد از ظهر .... 

کودک درون همسر هم بستنی می خواست .... برا پسرک هم چیپس گرفتیم که سرش بی کلاه نمونه :)) 

بعد استراحت رفتیم سراغ مارا و ماهیا که دیگه پسرک تو بغل باباش غش کرد ! 

و یک ساعت و نیم راه رو خوابید....رسیدیم خونه هم یکم چشاشو باز کرد و دو سه تا لبخند ملیح و دوباره لالا ....دیگه تا 9:30 شب خوابید و وقتی که بیدار شد من و همسر شدیدا خوابالو بودیم ولی چاره ای نبود جز اینکه منتظر بشیم تا دوباره خوابش بگیره     

  

این بود انشای من از باغ وحش !   

 

  

بفرمایید کیک

  

 

  

همسری !

تنها ... 

تماشای جام چشمان مهربان اردی بهشتی ات کافی ست  

تا به جای همه ی شراب های جهان مستم کنی .... 

???? ???????

mouse code

?? ????