Daisypath Anniversary tickers Lilypie Second Birthday tickers هفته ی آخر اسفند - ▪•●اســـــمارتیـــــــــس●•▪
X
تبلیغات
رایتل

من رسما تعطیل شدم !!! 

بالاخره 5 شنبه بعد از کلی برگه صحیح کردن ! حدودا 35 تا برگه ی 6 صفحه ای !! و جمع و تفریق و تقسیم نمره ها و تحویل دادن لیست نمره ها به موسسه تعطیلاتم شروع شد  

الانم خیلی خوشحالم ...خیلیا ! 

دیگه اینکه تو پست قبلی یادم رفت بگم در کنار همه ی گشت و گزار ها یه کار مهم هم کردم این ماه 

بلهههه...بالاخره بخت مهمونی دوستام باز شد و یه روز دعوتشون کردم به صرف ناهار و عصرونه  

دیگه کلی خجالتشون دادم .....زرشک پلو با مرغ ، چیکن استراگانف ، سالاد کلم ، شارلوت  

 

بعد یه روزم هفته ی پیش یه دسته گل قشنگ به آب دادم  

یعنی ازون دسته گلا که تا عمر دارم یادم نمیره ! 

اومدم پسرک رو بزارم تو صندلی ماشین ....طبق معمول گیر داد که سوییچ رو بگیره ....منم بر خلاف همیشه مقاومت نکردم و دادم بهش  

بعد همونجور که داشت رو دکمه هاش میزد و درا رو باز و بسته میکرد درو بستم !!! 

یهوووو یادم افتاد که ای وای الان اون تو زندانی میشه  

بعد نیگا کردم دیدم کیفم رو هم گزاشتم تو ماشین !! کلید خونه و گوشی هم توشه ... 

بعد از پشت شیشه هی به پسرک گفتم چیلَه ( همون سوییچ به زبان پسرک ) رو بزن ... 

اونم انگشتش رو بستن درا بود و هی اونو میزد ! 

بعد هاج و واج مونده بود و منو نیگا میکرد که دارم از بیرون بال بال میزنم 

یهو انگار بهش برق وصل کرده باشن ...سوییچ و انداخت کنار و زد زیر گریه !! 

دستگیره رو میگرفت تا درو باز کنه ...دزدگیر ماشینم میزد ...دیگه محیط بسته ی پارکینگ و صدای وحشتناک این آژیر ....ایشونم که همینجوری اگه تو خونه باشیم و تو کوچه صدای دزدگیر بیاد وحشت میکنه دیگه گفتم الان سکته میکنه ! 

اومدم زنگ همسایه بالایی رو زدم که تلفنشون رو بگیرم و به خانواده ی همسر بگم که کلیدای خونمون رو که دارن بیارن که سوییچ یدک رو برداریم ... 

که خدا رو شکر پسر همسایه خونه بود و ازونجایی که درو قفل نکرده بودم و همینجوری بسته بودم قرار شد در خونه رو باز کنه 

دوباره تو این فاصله رفتم سراغ پسرک که دیگه مثل این فیلمها زار زار گریه می کرد و اشک می ریخت ...این صدای دزدگیر ماشین هم رو اعصاااااااب .... 

خدا رو شکر درو سریع باز کرد و سویچ یدک رو آوردم و پسرک بالاخره نجات پیدا کرد .... 

نتیجه ی اخلاقی اینکه : هیچ وقت سوییچ رو دست بچه ندید ! 

 فکر کنم منم همین یکبار بود که دستش دادم و اینجوری شد ! 

دیگه اینکه ازون روز هم ایشون هی این ماجرا رو با پانتومیم و قفل کردن انگشتاش تو هم برا همه تعریف میکنه !!! 

منم هی میگم ازش نپرسید تا یادش بره و تو ذهنش نمونه ولی انقدر قشنگ تعریف میکنه که کسی حرف منو گوش نمیده ! 

 

دیگه اینکه دیروز که جمعه بود با عزیز و خاله و مامان و خواهرا رفتیم باغ گل 

هوا هم مثل هوای تابستون ....آفتابی و گرم....باغ گلم که شلوووووووغ ....پر از حال و هوای عید .... سنبل و لاله و شب بو های دوست داشتنی .... ماهی گلی های ریز و درشت .... 

 در کل خوب بود و دوست داشتیم 

امروزم صبح با خواهری رفتیم 7 حوض .... کالسکه ی پسرک رو هم بردیم 

خوب بود ، خلوت بود  

چیزی هم نمی خواستیم.... کلا آدم وقتی خرید خاصی نداره این جور جاها بیشتر خوش میگذره   

استرس اینکه آیا فلان چیز گیرم میاد یا نه رو نداری ... 

 

آخر سر هم کالسکه رو اونوری کردیم ! یعنی جوری که پسرک روش به جلو باشه و ما رو نبینه .... 

بیسکوییت هاشم دادم بهش بخوره و مشغول باشه  

بعد با خواهری یواشکی بستنی قیفی خوردیم !!! 

و آرزو کردم که پسرک تابستون امسال بتونه بستنی بخوره ! 

شیر هم 8 قطره می خوره روزانه ....  

منم زدم به سیم آخر .... یه روز صبح هوس خامه کردم و همسری رفت برام خامه ابتیاع کرد  

بعد فکر کردم که چقدر چیز خوبیه خامه ! 

شروع کردم همه چیز می خورم ....آخه دکتر گفت صبر کن اول بچه آزاد شه بعد شما .... منم بهش نگفتم که خودم رو کمی تا قسمتی آزاد کردم !!   

یکسال و نیم رژیم هر کسی رو حریص میکنه چه برسه به من شکمو ! 

احساس آدم روزه داری رو دارم که وقت افطار شده و می خواد روزه اش رو باز کنه ...

 

امروزم هوس کره و مربا کردم و باز همسری در حقم لطف کرد و زودی رفت با کره و مربا و خامه برگشت ! 

و من امروزم رو با شیرینی اینها شروع کردم و فکر می کنم که زندگی با چه چیزای کوچیکی میتونه شیرین بشه .... یه روز با کره و مربای آلبالو ....یه روز با خامه و عسل ....یه روز با خامه ی شکلاتی .... 

کلا من آدم صبحانه خوری نیستم ولی الان تو این برهه ی زمانی بعد یک دوره محدودیت ....قدر این خوراکیهای به ظاهر ساده و معمولی رو دونستم !

???? ???????

mouse code

?? ????