Daisypath Anniversary tickers Lilypie Second Birthday tickers مهمانی + بیمارستان + خرید - ▪•●اســـــمارتیـــــــــس●•▪
X
تبلیغات
رایتل

این پست چون خیلیییییییی طولانیه گذاشتمش تو ادامه ی مطلب

 

خووووب ...در راستای پست قبلی ...باید بگم الان خونه مون واقعا عالی شده !  

چیدمان مبلا و بوفه رو عوض کردیم..... 

آینه شمعدون ام که به خاطر ایمن سازی خونه به اتاق پسرک تبعید شده بود دوباره منتقل شد به پذیرایی  

الان کنج دیوار بین مبلاست و فعلا پسرک خیلی بهش واکنش نداده !!  

فرشا هم پهن شدن و روشون هم ناچارا رو فرشی انداختیم 

با اینکه متنفرم ازین کار ولی برای تمیز موندشون و ابرو داری جلو مهمونا فعلا باید وجودشون رو بپذیرم ! 

 

از 22 بهمن شروع کنم که یه روز به یاد موندنی شد  

هم برا من هم برا مهمونام ! 

بالاخره خانواده ی همسر و جاری جان رو دعوت کردم 

یه روز قبل مهمونی هم زندایی همسر زنگ زد و می خواستن بیان خونمون که قرار شد اونا هم همون روز پاگشای جاری بیان و دور هم باشیم 

کلا 9 نفر بودیم و دو تا فسقلی 

یعنی ازون مهمونیا بودا .....رسما خودکشون کردم !  

این وسط روز مهمونی همسر هم با یه موتوری تصادف کرد و تا 5 بعداز ظهر تو حبس بود !!!   

 یه ملا نصرالدین بازی هم در اوردم که نگو  ! 

غذای اصلی مرغ بود....منم یه عادتی دارم که جد اندر جد و ارثی هست ! 

یعنی من و مامانم و مامان بزرگم دست و دلمون به کم نمیره...عادت داریم زیاد غذا درست کنیم 

یعنی یه جوری که مثلا همه خوردن و سیر شدن باز قابلمه ها پر باشه !!  

اسرافم نمی کنیما....یکی دو روز غذای اماده داریم...گاهی هم ظرف می کنیم که مهمونها ببرن 

 

بعد اونروز مرغا رو سرخ کردم و یه دفعه احساس کردم اینا کم ان ! 

اگه سر سفره ظرف خالی شه و تو قابلمه هم چیزی نباشه من می میرم ! 

همسر هم که نبود....شال و کلاه کردم رفتم مرغ گرفتم و شستم و سریع سرخ کردم ! 

 

دو ساعت بعد یادم افتاد که ای وای ! رب هم نداریم ! اخه همیشه چند تا تو کابینت پاسیو داریم که این دفعه کلا تموم شده بود 

دوباره پاشدم شال و کلاه کردم...سر ظهرم بود و تقریبا مطمین بودم همه جا بسته اس.... 

همسر هم همون موقع تماس گرفت و گفت یه مبلغی رو با آژانس براش بفرستم کلانتری... 

دیگه با آژانسه رفتم تا سوپر محل و دیدم که بازه ....سریع گرفتم و برگشتم ادامه ی آشپزی 

خدا رو شکر دیگه چیز دیگه ای یادم نرفته بود !!! 

غذا هم اینا بود : 

کیک الویه .... گراتن مرغ ....زرشک پلو و شوید باقالی و مرغ ....سالاد کلم 

برای بعد شام هم یه دسر متشکل از ژله و میوه و کیک رولی و خامه ی فرم گرفته درست کردم که محشر بود....البته سر این همسر رسید و نجاتم داد وگرنه دیگه وقت درست کردنش رو نداشتم 

 

 سر سفره هم با تعریف و تمجید حضار من رسما تو آسمون بودم و خستگیم در رفت ! 

ولی شب که خوابیدم پاهام وحشتناک درد می کرد....فکر کنم نصفه بیشتر این دو روز رو من یا ایستاده بودم یا در حال بدو بدو بودم !!! 

 

بریم چند روز قبلش ...چهارشنبه اش....که باز ازون روزای به یاد موندنی بود 

صبح زود با همسر و پسرک راهی بیمارستان کودکان مفید شدیم  

درست مثل 6 ماه قبل...یه روز پر دلهره و استرس و اضطراب و ..... 

ماجرا ازین قرار بود که پسرک تازه یکساله شده بود که به خاطر یه سرما خوردگی بردیمش دکتر اطفال 

دکتر هم بعد معاینه ی کلی گفت که درزهای جمجمه ی پسرک زودتر از موعد بسته شده و این خیلی خوب نیست.... 

برای اطمینان ببرید بیمارستان مفید...پیش دکتر مغز و اعصاب  

 

خوب ما هم یه روز راهی بیمارستان شدیم .... و مستقیم وقت جراح مغز رو بهمون دادن و اقای دکتر هم با معاینه گفتن الان برای جراحی یه کم دیره و باید زودتر می اومدین !!!  

الان هم برین سی تی اسکن و عکس از جمجمه بیارین 

 

خوب برای سی تی اسکن هم بچه می بایست خواب باشه که برای زیر دستگاه رفتن بی قراری نکنه و بی تحرک باشه 

و ازونجایی که خوابوندن بچه ها کار سختیه ! بچه ها رو عمدتا با داروی خواب آور می خوابونن 

پسرک ما هم که کلا سخت می خوابه....بعد خوردن خواب اور هم کلی برنامه داشتیم تا خواب رفت ! 

و بعد هم که اتاق سی تی و بیرون موندن پدر و مادر ها و یه عالمه حس بد ازینکه مجبوری بچه ی کوچولو رو بزاری و خودت بری بیرون.... 

بدترین لحظه هم همون موقعی هست که نشانگر اتاق روشن و خاموش میشه و الارم میده که اشعه ی ایکس در اتاق جریان داره و .... 

بگذریم از بچه های مریض و پدر و مادرای نگرانی که اونجا دیدیم.... 

یه خانومی که بچه ی چند روزه اش رو بیهوش کرده بودن و به هوش نمی اومد و این بنده ی خدا از شدت گریه و نگرانی تو حال خودش نبود... 

بچه ی 7 ماهه ای که هنوز گردن نمی گرفت ! جواب ازمایشش رفته بود المان و برگشته بود.... 

یا یه پسر 15 ساله که بیماریش ناشناخته بود و نمی تونست حرکت کنه و معلول بود.... 

یا بچه های هموفیلی... 

 

کلا دعا میکنم گذر هیچ کس به بیمارستان نیوفته....اونم اینجور جاها...بیماری بچه ها واقعا ناراحت کننده است 

 

بگذریم ...خلاصه اقای جراح محترم عکس رو دیدن و گفتن مشکلی نیست...فقط یکی از درزای جمجمه زودتر از موعد داره بسته میشه که خطری نداره  

ولی محض احتیاط دوباره بیاید 

این شد که ما دوباره رفتیم و اینبار ما رو فرستادن درمانگاه بیمارستان ...که بعد کلی نشتن یه دکتری اونجا بود و از ما درخواست پرونده کرد که ما هیچی جز اون عکس قبلی نداشتیم...یعنی چیزی بهمون نداده بودن !!! 

دکتره هم بعد کلی نق زدن گفت باید دوباره سی تی اسکن انجام بشه و عکس قبلی الان دیگه ارزشی نداره چون رشد بچه تو این سن خیلی زیاده 

 و دوباره با کلی دنگ و فنگ و خواب اور پسرک رو خوابوندیم و با کلی ناراحتی و افسردگی و عذاب وجدان راهی اتاق سی تی کردیم و عکس حاصله رو سریعا رسوندیم به دکتر .... 

که از قضا همون دکتر جراح دفعه ی اول بود !!!  

که نمی دونم چرا از صبح پیداش نکرده بودیم و بیخودی فرستاده بودنمون درمانگاه بیمارستان !! 

ایشون هم یه نگاه گذری به عکس کرد که اصلا لازم به عکس گرفتن نبود و  

همه چی خوبه و مشکلی نیست و این حرفا !!!! 

چرا از اول پیش خودم نیومدین اگه اومده بودین با معاینه ی ظاهری مشخص بود و نیازی به عکس نبود.... 

ولی خوب خیال خودمون حداقل راحت شد !!! 

 

بازم دعا میکنم گذرتون به این جور جاها نیوفته چون انقدر ادم رو بالا و پایین میکنن و هر کی یه چیز میگه که آخرش نمی فهمین چی بوده و شده و کی درست میگه کی غلط !!! 

 

امکانات هم که صفرررر ! یعنی این بیمارستان یه بیمارستان تخصصی و قدیمه کودکانه 

بعد دریغ از یه فضا برا تعویض پوشک این بچه ها !!! 

یعنی باور نمی کنید روی همین صندلی های بیمارستان مادرا همه کار میکردن ! از شیر دادن بگیر تا تعویض پوشک و حتی دراز کردن پاشون و خوابوندن بچه ها رو پا !! 

یه اتاق شیر بود که انقدر کوچیک بود و تاریک و فقط دو تا صندلی داشت ... 

اونم انقدر کثیف که رغبت نمیکردی بری توش... 

مسجد هم که در حال بازسازی و تعمیر بود ! 

گلاب به روتون یه دستشویی پیدا نمی کردی ! 

بعد فکر کنید از شهرای مختلف مردم اومده بودن برا درمان ....ماشین هاشون پر از لوازم .... 

ولی خوب ظاهرا از نظر درمانی خیلی خوبه !! 

 

دیگه اینکه برا تلطف فضا ! اینم بگم که جمعه ی گذشته هم با خواهری رفتیم هفت تیر.... 

یه مانتوی کتون می خواستم که گرفتم و الان خیلی خوشحالم 

ناهار هم می خواستیم بریم بردیا ...پاتوق دوران دانشجوییم که جمع کرده بود و رفته بود و قسمتی از خاطرات دانشجویی شکمویی منم با خودش برد ! 

بعد دانشگاهم با خواهری و همسر گاهی اونجا می رفتیم  

دیگه ما ام رفتیم رستوران هتل مروارید ....جاتون خالی یه لقمه ی زعفرونی که مخصوصه من و همسر هست رو گرفتیم و یه استیک مرغ تند ...که واقعااااااااا تند بودااااااا 

یه استراحت عالی اونجا کردیم و فول شارژ شدیم و راه افتادیم سمت بهار .... 

سر ظهر هم بود و نگران بودیم که نکنه بسته باشن و اینها که رفتیم دیدیم انگارررر شبه عیده ! 

یعنی انقدرررر شلوغ بود که حد نداشت.....البته مانتو فروشی هام وحشتناک شلوغ بود 

 

یه بلیز بافت خوشگل هم برا پسرک گرفتیم .... 

آهان یه بافت خوشگل هم برا همسری گرفتم که هدیه ی روز عشق باشه ! 

ولی ازونجایی که مخفی کردن هدیه و لو ندادنش برام خیلی سخته همون روز تقدیمش کردم  

و ایشون هم در لحظه افتتاحش کردن و رفتیم  مهمانی خونه ی مادر همسر که خاله ها و بچه هاشون اومده بودن و پسرک ما هم از صبح اونجا بود و حسابی هم بهش خوش گذشته بود 

  

 

 

???? ???????

mouse code

?? ????