Daisypath Anniversary tickers Lilypie Second Birthday tickers سفر یکروزه - ▪•●اســـــمارتیـــــــــس●•▪
X
تبلیغات
رایتل

 

اولین مسافرت دو نفره ای که رفتیم زیارت حضرت علی بن موسی الرضا بود

آذر ماه سال گذشته

که خیلی بهمون خوش گذشت

یه مسافرت سه چهار روزه که کلی ازش انرژی گرفتیم

دومیش همین جمعه ای بود که گذشت 

یه مسافرت یک روزه به شمال 

که البته دو تا فرق کوچولو هم با سفر قبلی داشت

اولیش وجود یه همسفر کوچولو بود و دومیش وسیله ی خودمون.

جمعه صبح راهی شدیم

صبحونه رو تو راه خوردیم و تا ظهر تو راه بودیم  

اولین شهر ساحلی که رسیدیم اتراق کردیم  

هوا گرم و شرجی بود

بوی جنگل های آفتاب خورده همه جا به مشامت می رسید

یه سوییت گرفتیم و زیر باد اسپیلیتیش استراحت کردیم 

بعد از ظهر هم راهی دریا و قدم زدن تو ساحل شدیم

چون بعد از ظهر جمعه بود خیلی شلوغ بود

چایی رو هم رو یکی از تختای اونجا خوردیم 

و بعدش راه آفتادیم به سمت مرکز شهر و بازار محلی اش

تنها چیزی که گرفتیم یه شیشه دلال محلی بود برای مخلوط کردن با ماست

و چند تا ساک کلووووووچه با مغز کاکایو  هم برا خودمون و هم برا سوغات

بعدم رفتیم به سمت رودخونه ی بزرگ اونجا

که دو طرفش رو فضا سازی کردن و یکی از جاهای تفریحی اونجا محسوب میشه

تا تونستیم از همدیگه عکس گرفتیم و حرف زدیم و قایق های پدالی و موتوری تو آب رو نگاه کردیم 

برگشتیم خونه و نشستیم به تماشای فیلم مختار نامه

بعد فیلم هم باز دریا

هوا هم شرجی بود هم باد های شدید داشت

پتوم رو هم با خودم بردم

این قسمتش برای من از همه دوست داشتنی تره

سکوت و تاریکی و صدای موج و باد های خنک

با منظره ی آتیش هایی که گه گاه این طرف و اون طرف روشن می شه

و یه لیوان نسکافه ی داغ 

دو تا تخت اون ورتر هم یه سری جوون نشسته بودن که یکیشون سه تار می زد و بقیه می خوندن

و خلاصه کنسرت زنده هم داشتیم و کلی مستفیض شدیم

صبح هم بعد یه دور قدم زنی تو ساحل راه افتادیم به سمت دیار خودمون

صبحونه رو تو جنگل خوردیم و کلی تجدید انرژی کردیم

ظهر تهران بودیم 

بدترین قسمت ماجرا این بود که بعد از ظهر دو تا کلاس داشتم

چشمامم باز نمی شد

به هر زحمتی بود کلاسا رو هم گذروندم و رفتم خونه ی ماماینا

چون یه هفته بود ندیده بودمشون و مامان خونم حسابی افتاده بود 

الا و مانا هم اصرار که شب بمون اینجا

منم که حرف گوش کن

انقدر خسته بودم که حال خونه رفتن نداشتم

زنگ زدم به صفا و گفتم شب می مونم اونم گفت باشه هر جور راحتی 

یک ساعت بعد زنگ زده میگه جدی جدی موندگار شدی ؟؟

میگم آره دیگه ! مگه شوخی دارم!! 

خلاصه تا ظهر خونه ی مامان بودم و عصر هم همگی رفتیم خونه ی عزیز

یه مهمونی زنونه و دوست داشتنی
اینم چند تا عکس از طوطیا

1 ؛ 2 ؛ 3 ؛ گل نیلوفر

???? ???????

mouse code

?? ????