Daisypath Anniversary tickers Lilypie Second Birthday tickers این روزا - ▪•●اســـــمارتیـــــــــس●•▪
X
تبلیغات
رایتل

خوبم.....همه چی آرومه ....فقط یه کم سرم شلوغ پلوغه .....که فکر می کنم بعد ماه رمضون این مشغله هام تموم شه.....کلاسا که یه هفته ای تعطیل میشه تا ترم بعد......مهمونی های افطاری هم که دیگه تمومه.....احتمالا من می مونم و حوضم.... 

از کجا نگفتم ؟؟؟ 

از احیای آخر......با همسایه بالایی و دختر کوچولوش سه تایی رفتیم احیا......تو یه پارک رو به روی مسجد....رو چمن ها نشستیم......دخترش هم رفت سراغ بازی......تو خیابون مسجد که همه خانوادگی نشسته بودن....ما ام اونطرف خیابون تو پارک روبرو مسجد بودیم......دور و بر ما هم نشسته بودن.....بیشتریهام بچه دار بودن به هوای راحتی بچه هاشون اومده بودن تو پارک.....خوب بود......سخنران خوبی هم داشت....آقای دانشمند.....ما رو که کلی به فکر فرو برد.....هوای باز و زیر آسمون و دیدن ستاره ها با شنیدن حرف هایی که تازه و جذاب باشه واقعا تجربه ی خوبی بود......خصوصا برا منی که محیط های بسته خفه ام می کنه..... 

4 بود که رسیدیم خونه..... 

 

فرداش که جمعه باشه خانواده ی صفا و مامان بزرگش اینا رو دعوت کردیم ...... 

یکشنبه ام خانواده ی خودم...... 

بعد افطار صفا رفت بیرون یه یک ساعتی که گذشت با گوشی داداشش زنگ زد گفت اسب قشنگش خراب شده نمی تونه زود بیاد و معذرت خواهی کرد.....باباینا که رفتن اومدم برم تو آشپزخونه دیدم یه سوسک سیاه داره از کابینت میره بالا...... 

لباس پوشیدم...کلید رو برداشتم.... در راهرو رو هم باز کردم تا اگه شیطونی کرد بپرم بیرون..... 

اومدم زنگ بزنم به صفا که دیدم گوشی اش رو نبرده.......زنگ زدم به داداشش......بعد کلی زنگ  خوردن مامانش برداشت.....بعد احوالپرسی گفتم صفا اونجاست......یهو دیدم اون یکی داداشش گوشی رو گرفت و شروع کرد احوالپرسی و گفت آره دارن با بابا می یان خونه شما !!  

یه 5 مینی گذشت سر و کله ی سوسکه هم پیدا نبود.....گفتم الانه که از یه جایی پر بزنه بره رو اعصاب و روان من.......گوشی رو دوباره برداشتم و شماره گرفتم.....اینبار شماره پدر شوور رو.....گفتم صفا با شماست....گفت آره....گفتم اگه ممکنه بگید زودتر بیاد یه سوسک اومده تو خونه منم جلو در وایسادم......گفت باشه الانا دیگه می رسیم..... 

تقریبا یه 20 دقیقه ای این جریان طول کشید......انقدر استرس داشتم از دسته سوسکه که دل درد گرفته بودم.... فکر می کردم هر لحظه از یه جای خونه جلوم سبز میشه..... 

بالاخره زنگ خونه به صدا در اومد و صفا اومد..... 

سرش رو آورد تو خونه...دیدم به به !! ازین تور ماهیگیری ها رو سرشه.....تازه دو زاریم افتاد قضیه این که با باباش داره می یاد و من زنگ می زنم مامانش برمیداره گوشی رو بعد یهو داداشش گوشی رو ازش می گیره و جواب میده چی بوده....... 

اونوقت من انقدر ذهنم درگیر این سوسکه بوده که یک ذره هم به این مسایل شک نکرده بودم !! 

بهش گفتم باز چیکار کردی با خودت ؟؟؟ 

همه لباس و شلوارش خونی بود.......شلوارش سفید بود لکه های خون روش کاملا معلوم بود.....صورتش ......کمرش .....همه جاش رد خون خشک شده بود......ظاهرا پشت سرش خورده بوده به جدول و پاره شده بوده.......خدا رو شکر مشکل خاصی نداشته و با بخیه و پانسمان حل شده......البته همون پانسمان و تور ماهیگیریش !! هم خونی بود و دل آدم رو یه جورایی میکرد.....  

همون لحظه هم که وارد شد دستمال دادم دستش گفتم برو سوسکه رو بگیر !!! 

حالا فکر کن طفلی پاهاش ضرب دیده بود نمی تونست خم شه !!.....شانس آوردیم سوسکه خودش بی حال رو زمین افتاده بود وگرنه بعید می دونم صفا با اون حال می تونست دنبالش کنه و بگیرتش ....  

منم که تا اون موقع دلشوره و استرس سوسکه رو داشتم صفا رو هم اونجوری دیدم دستمال رو که دادم دستش رفتم ولو شدم رو مبل........یه لحظه فشار خودم افتاد..... 

دوباره پاشدم کمکش کردم تا لباساشو عوض کنه و از گردن به پایین هم با دوش تلفنی آبیاریش کردم و تر و تمیز شد...... 

بعدم اومدم لباساش رو بشورم که دیدم حموم پر خون شد......بوی خون هم که دیگه بماند.....  

 

همین که دیدمش یاد این افتادم که عصر همون روز صدقه داده بودیم و فقط خدا رو شکر کردم که مشکل جدی براش پیش نیومده و صحیح و سالم رو پاهای خودشه .....و گرنه معلوم نبود این سر تو جدول خوردنش به کجا ها ختم می شد !! خدایی یه دنیا شکرت..... 

 

روز دوشنبه هم در کمال مریض داری ! از صبح تا شب خونه نبودم.......تا ظهر که کلاس بودم.......ظهر هم با باباینا رفتیم بیمارستان ملاقاتی پدربزرگم که روز قبلش عمل داشت.....ازونجا هم افطار از طرف محل کار بابا تالار دعوت داشتیم ........شبم که بابا آوردم خونه و یه سر اومد تو تا صفا رو ببینه ....... 

انقدر شبش بی خوابی کشیده بودم و خسته شده بودم که تو راه برگشت از بیمارستان تو ماشین خوابم برد!!! آخه خیلی به ندرت پیش بیاد من تو ماشین....اونم تو مسیر درون شهری خوابم ببره !!! شب قبلش انقدر راه رفتم و شستشو کردم که آخر صفا گفت بیا بشین دیگه !! برا امشب بسه !!

 

* جوابای آزادم که اومد.....در کمال ناباوری قبول نشدم.....البته فکر می کنم نتیجه ی دو ماه خوندنم رو گرفتم.....شاید حق با کسایی بود که بیشتر خونده بودن.....رتبه ام شد 400......تو رشته مون 127 نفر گرفته بودن....تقریبا 300 تا فاصله داشتم تا قبولی......که به نظر خودم برای دو ماه خوندن خیلی هم خوب بود.... 

ایشاالله سال دیگه این فاصله هم برداشته میشه و قبول میشم.....  

الا هم فقط سراسری کاردانی به کارشناسی شرکت کرده بود که مجاز شد ولی تهران قبول نمی شه.... با هم می خونیم امسال..... 

 

 

 

 

???? ???????

mouse code

?? ????