Daisypath Anniversary tickers Lilypie Second Birthday tickers روزای ماه رمضون - ▪•●اســـــمارتیـــــــــس●•▪
X
تبلیغات
رایتل

 

                                                     التماس دعا   

        

 

یه مدت که نمی نویسی حرفات جمع میشه روی هم...... 

طولانی شد گذاشتم تو ادامه ی مطلب.... 

 

ماه رمضون چقدر مشغله ی آدم زیاد میشه......همش مهمونی.....افطاری.....خوشگذرونی... 

5شنبه از کلاس که اومدم سریع خودمون رو رسوندیم خونه پدر همسری برا افطار و خونه نو مبارک گویی و هدیه بردن ..... 

پدر شووری خونه ی پدریشون رو که توش ساکن بودن فروختن و به جاش دو واحد آپارتمان گرفتن و یه جورایی تقسیم ارث و میراث در زمان حیاتشون کردن..... 

خدا رو شکر خونه ی جدیدشون اندازه یه خیابون به ما نزدیک تره و مشکل رفت و آمدی نداریم..... 

همسری هم برا هدیه یه ساعت دیواری تو زمینه های مال خودمون خرید که هر ساعت یه موزیک خوگشل می زنه...... 

جمعه هم افطاری از طرف مامانمینا دعوت بودیم پارک و چهار تا خانواده بودیم ، منم که تو هوای باز اشتهام زیاد میشه یه پرس غذا تهنایی خوردم.....بعدم با صفا و مانا و ملیکا ( دختر دایی همسن مانا ) رفتیم سراغ شهربازیش......و با اون همه غذایی که خورده بودیم کلی بازی کردیم......البته من و صفا خیلی نه....این دو تا وروجک کلی خوش به حالشون شد.......می رفتن یه بازی بعد که میومدن پایین می گفتن من کم ام بود......دوباره بازی بعدی.....یه بازی رو که دو بار رفتن...... 

شنبه هم دعوت بودیم پارک مجددا این بار با دوستای بابا.......اونم خوب بود......دوست داشتم.... 

 

یکشنبه روز آفمون بود و دو تایی افطار کردیم و شب اش هم رفتیم احیا........اوایل می رفتیم ارگ و تو خیابون می شستیم و کلی مستفیض می شدیم......هم از احیا هم از با هم بودن......اولین بار 5 سال پیش بود......هنوز ماه رمضون تو پاییز بود و شب هوا سرد می شد ......همه پتو مسافرتی می آوردن و می پیچیدن دور خودشون ......کلی مزه می داد........همسری هم همش در حال رفت و آمد و خرید خوراکی برا من بودم.......ظاهرا اون موقع ها بسی بسیار خاطرم عزیز بوده........ 

یه شب هم می رفتیم بهشت زهرا و سر خاک شهدا و.........یادمه یه بار نیی دونم رو چه حسابی مسافت بین قبور شهدا و مرقد امام رو پیاده رفتیم........یعنی ماشین یه طرف دیگه بود ما ام گفتیم بالاخره یا یه تاکسی گیر می یاد یا یکی سوارمون می کنه ولی دریغ........صفا کلی حرفای ترسناک زد و داستانای وحشتناک برام تعریف کرد ولی نیی دونست که من شجاع تر از این حرفام......الان میگم چه کاری کردیما.......بکشنم دیگه نمی رم !! 

سحر هم تو خیابون بودیم و یه کاسه حلیم یا ساندویچی می خوردیم و راه می افتادیم به سمت حرم حضرت عبدالعظیم یا امامزاده صالح.......نماز صبح رو می خوندیم و برمی گشتیم خونه......وقتی میرسیدیم سپیده زده بود...... 

یادمه یه شب تو سرپایینی خ.شریعتی از میدون قدس تا وسطای شریعتی رو با موتور خاموش اومدیم.......از سر خیابون صفا موتور رو خاموش کرد و آروم آروم با شیب خیابون اومدیم پایین و کلی حرف زدیم و خندیدیم....... 

اینا مال جوونیامون بود.......الان همسری دیگه پیر شده.......میگه سحری خونه باشیم.......دستپخت منو دلش  می خواد حتما ، روش نمی شه مستقیم بگه....... 

خلاصه یکشنبه اومدیم با هم بریم یه مسجدی که دوستای صفا بودن ......رفتیم دیدیم کلا زنونه رو تعطیل کردن دادن به آقایون........بیرون مسجد هم فضا زیاد بود بعضیا نشسته بودن منتها امکانات رفاهی از قبیل آب و برق و اینا نداشت.......منم دیدم تهنا بیرونم نمی یاد گفتم منو بزار حسینیه.....خودت برگرد اینجا.......شب خوبی بود.......از برنامه های حسینیه راضی بودم......به دلم نشست.......فوق العاده هم شلوغ بود....... 

بعد اذان یک ساعت و نیم خوابیدم و راهی آموزشگاه شدم......پا درد داشتم از اوضاع نشستن شب قبل......دل درد داشتم.......دل درد و پا دردم زده بود به سرم و حال ت.هوع هم داشتم..... 

کلاس اول رو به زور گذروندم.......وسط اش اومدم دفتر گفتم برا ساعت بعد یکی رو جور کنید جا من وایسه.......حالم خوب نیست........ 

اینه که صفا اومد دنبالم......میگه اِ اِ اِ تو که خوبی ؟؟؟ آخه نه که دکترم هستن با یه نگاه تشخیص میدن و نسخه می پیچن !! 

بعد می گه حالا که خونه ای بیا شب مامانمینا رو دعوت کن !!!! آخرش که باید دعوتشون کنیم !!! 

حالا ما تازه بعد دو هفته از ماه رمضون 5 شنبه اونجا بودیم هنوز چهار روز نگذشته ،می ترسه یه وقت اومدنشون به خونه ما دیر شه !!

یعنی می خواستم خفه اش کنما !!! می بینه من کلاسم رو ول کردم برم خونه بیافتم بعد میگه بیا مهمونی ام بکن !!! 

هیچی دیگه اومدم خونه خوابیدم تا افطار..... 

افطاری هم اینبار تو تالار.....بودیم از طرف محل کار بابا ........میزها رو چیده بودن تو فضای جلوی باغ........یه حوض خوگشل و فواره های خوگشل ام داشت........ 

تازشم عروسی ما تو همین تالار بود.......البته بعد عروسی به مناسبت های مختلف اونجا رفتیم ولی اینبارم خالی از لطف نبود و یاد اون دوران رو کردم........ 

صفا نبود با ماماینا رفته بودیم ...... 

بعد افطارم هوس بستنی و فالوده و ذرت مکزیکی کردیم........اول رفتیم پارک پلیس پیاده روی و هواخوری......بعدم بستنی خورون .........   

 

** دوست جونا !! این شبا دعا یادتون نره......

???? ???????

mouse code

?? ????