Daisypath Anniversary tickers Lilypie Second Birthday tickers سحری - ▪•●اســـــمارتیـــــــــس●•▪
X
تبلیغات
رایتل

شب جمعه تصمیم گرفتیم سحر بریم بیرون کله پاچه بخوریم. 

ساعت 3 بیدار شدیم .......بماند که از وقتی داشتم حاضر می شدم تا زمانیکه پامو از خونه گذاشتم بیرون چقد به خودم بد و بیراه گفتم.....همش یه ساعتم نخوابیده بودم  

به صفا گفتم بیا بی خیال شیم ولی دیگه برا پشیمونی دیر بود

خلاصه راه افتادیم به سمت جای همیشگی که  دیدیم همه ببعی هاش تموم شده

رفتیم یه جای دیگه .....انقدر شلوغ بود که نگووووو........ 

تو این خیابون تا اون جا که من می دونم 4 تا کله پزی داره که دو تاش حسابی بزرگ و جا داره.... 

بیشتر مشتری هام اون موقع شب آقایون بودن که گروه گروه می یومدن و می رفتن 

البته خانوادگی هم بودن ولی کم....

بالاخره یه میز خالی شد و نشستیم 

غذا رو هم آوردن.....قاشق رو که بر داشتم از زندگی سیر شدم 

یه نگاه به قاشقه کردم یه نگاه به صفا 

گفت قاشق رو بده خودم برم بشورم 

(اینجا قبلا اومده بودیم جای تر و تمیزیه ولی تو اون شلوغ پلوغی با اون همه مشتری بیشتر از اینم ازشون انتظار نمی رفت) 

غذا رو که خوردیم اومدیم بیرون یه بشکه ی بزرگ و یه قابلمه ی فوق بزرگ پر از استخوان ببعی بیرون مغازه نظرم رو جلب کرد  

معلوم نیست از افطار تا اون موقع سحر سر و کله ی چند تا ببعی خورده شده بود ؟؟!!   

خواستم عکس بگیرم ولی انقد شلوغ بود که نمی شد....

 

 * قبلنا هم کله پاچه دوست داشتم ولی به فواصل طولانی و هم اینکه موقع خوردن کلی تشریحش میکردم ، مغز و پاچه و اینا هم دوست ندارم ...... 

همسری در حال خوردن رو به من : دیدی بالاخره کله پاچه خورت کردم ؟؟ یادته قبلنا چقد ناز میکردی تا بیای و کلی فیس فیس میکردی تا بخوریش؟؟

 من :

 

دیشب افطار موسسه دعوت بودیم 

کلی خوش گذشت  

رفتیم نشستیم جایی که تو چشم آقای دکتر رییس موسسه و دو سه تا آقایی که شیفت ما هستن نباشیم و راحت باشیم 

انقد شیطونی کردیم و چرت و پرت گفتیم که نگووووو...... 

حالا از شانسمون سوپروایزر محترم هم باهامون فاصله ای نداشت 

به این نتیجه رسیدیم که آروم کردن این معلما از آروم کردن شاگرداشون سخت تره !! 

???? ???????

mouse code

?? ????