Daisypath Anniversary tickers Lilypie Second Birthday tickers ▪•●اســـــمارتیـــــــــس●•▪
X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

بعد از مدتها فرصت پیدا کردم برای نت گردی 

تقریبا نت بوک رو جمع کردم .... پسرک اجازه ی استفاده ی شخصی رو بهم نمیده ! 

دوست داره یا تهنا بشینه و سیستمش رو بترکونه ! یا باهم بشینیم و باز اون سیستم رو بترکونه !  

حرف L فارسی رو در این راستا از دست دادیم ... 

تو این مدت یه قرباغه ی گنده رو قورت دادیم .... به این صورت که یه خونه تکونی حسابی کردم اLبته منهای پرده و فرش ها  

و یه مهمونی خانوادگی دادیم ... به صرف آبگوشت خوشمزه که غذای مهمونی های دوره ایمون هست 

با یه عاLمه ترشی دست ساز و جور واجور خونگی دست پخت خودم که خیی ازشون استقباL شد ... با ژLه ی اناری و ژLه ی خورده شیشه  

خدا رو شکر مهمونیمون به خوبی برگزار شد و من بعد از 10 روز کار و تLاش سخت یه نفس راحت کشیدم و خیاLم از بابتش راحت شد  

پنج شنبه هم جاری جون دعوتمون کرد .... بعد از عروسیشون این اوLین باری بود که اونجا می رففففففففففففففتیم ... 

خیLی زحمت کشیده بود و تدارکات دیده بود 

جمعه هم خانواده ی همسر ..خانواده ی جاری جون و خواهر برادر هاش رو دعوت کرده بودن .... اون شب هم شب خوبی بود و خوش گذشت 

صبحش هم من و همسر و پسرک رففففففففففففتیم خیابون بهار ..... شLوار کتون براش می خواستم که دیدیم تو آفففففففففففففففف زمستونی هست و یه شLوار جین و کت زمستونی خوشگL با یه کLاه خLبانی بامزه نصیبش شد  

 از قیمتها چیزی نگم بهتره ... تازه تو حراج !! 

دیگه اینکه ..برفففففففففففففففففففففففففف رو دیدین ؟؟؟ 

پسرک ما که بعد دو ساL و 8 ماه تازه برف دید .... صبح با دیدن برفففففایی که رو زمین نشسته شا Lو کاLه کردیم و رفففففتیم تو حیاط و کوچه ... یکم برفففففف بازی و تجربه ی اوLین بر .... امروز هم دوباره به پیشنهاد پسرک راهی پشت بام شدیم .... خدا رو شکررررر بابت این نعمت زیباش  

دیگه اینکه ما همچنان درگیر پوشک گیرون هستیم .... پسرک در حاLیکه درک کام Lو درستی ازین قضیه داره وLی چندان ازین پروسه خوشش نمیاد ...اکثر اوقات خشکه وLی تا من نبرمش خودش پیشنهاد نمیده  

بعد از یکماه و چند روز خونه نشینی یه چند روزی باهم پیاده روی کردیم و تا مرکز خریدای نزدیکمون رفففتیم ....هر جا بریم اوL سرویس بهداشتی رو پیدا میکنیم ... تو پاساژ ...درمانگاه ...پارک ...  

خونه نشینی هم بر خLاف تصورم بد نبود ... صبح تا شب شبکه ی پویا می بینیم و هی میوه و تنقLات می خوریم .... پسرک عاشق انار هست و باعث شده تو خریدهامون جاش بدیم ....غروب هام یک انار میاریم و یه نیم ساعتی باهاش مشغوLه....اLبته که یک چهارمش رو هم نمی خوره ! صرفا دوستش داره ...  

راستی ففففففففففففففففف هام رو دارین ؟ اینم این مدLی شده که یه اشاره بهش میکنی تا صبح برا خودش مینویسه ! 

 

شاد باشین

یلدای امسال رو دوست داشتم  

شب قبل یلدا که جمعه شب میشد همگی خونه ی عزیز بودیم 

ایده آل ترین حالت یلدا برای من همین هست ...  

خونه ی عزیز .... شلوغ پلوغی ...و یه سفره ی سنتی با کلی میوه و خوردنی و شیرینی 

 خاله کوچیکه برای شام سالاد الویه درست کرده بود با کره و مربا  

 بعد شام هم که چای و شیرینی و میوه و آجیل و ....

 انقدر خوردیم که حد نداشت !

 حتی پسرک هم جو گیر شده بود و انقدر سر شام زیاده روی کرد که شب موقع خواب همش رو برگردوند !  

 با اینکه تو خونه لب به سالاد الویه نمیزنه ولی تو مهمونی ها با دیدن غذا خوردن بقیه اشتهاش تحریک میشه

 شب یلدای اصلی هم خونه ی پدر همسر بودیم  

 شب خوبی بود ....بعد شام اسم فامیل بازی کردیم و مردا کلی جر زدن و خندیدیم  

   

 تو این دو سه هفته هم سه چهار بار رفتیم هایپرسان ! 

 تقریبا  نزدیک ترین شهربازی سرپوشیده هست بهمون  

 بعدش هم هر بار رفتیم خرید و در عین ناباوری هربار کلی چیز میز لازم داشتیم و گرفتیم !   

 

  از 28 آذر که ترم پاییزمون تموم شد شروع کردیم به پوشک گیرون پسرک  

  وقتش رسیده بود ... از 28 ماهگی بدن پسرها آماده میشه .... پسرک ما هم همزمان با یلدا 30 ماهه شد  

  از مدتها قبل آمادگی روحی و ذهنی رو بهش داده بودم .... همه چیز رو به صورت تیوری می دونست فقط می موند مرحله ی عملی !

 کلی تجهیزات گرفتیم ... به قول شازده صندلی جیشی ! .....تعدادی شورت آموزشی ... مقادیری شورت عینکی .... تعدادی  شلوار و ساق شلواری برای مواقع اظطراری و بحرانی

 15 متر شلنگ برای آب و آب کشی احتمالی .... دمپایی مخصوص wc  .... کلیییییی برچسب خوشگل و رنگی و جیگیلی به عنوان جایزه  

 تقریبا 10 روز از شروعمون گذشته .... شکر خدا اوضاعمون بد نیست .... هر نیم ساعت میریم wc .... اکثرا خشک هست و شماره ی یک رو موفقیت آمیز انجام میده و میایم بیرون و یک برچسب جایزه می گیره ....بعد برچسب مربوطه رو می چسبونه به در اتاقش  

ولی در مورد شماره ی دو !!  امان از دست شماره ی 2 !!!  

طبق تحقیقاتم حالا دو سه ماهی وقت لازم داریم ...

فقط خدا رو شکر میکنم بابت اختراع این شورت های آموزشی و عینکی .... 

تا حالا فقط یکبار از شلنگ برای ابکشی استفاده کردیم .... الحمدا...   

شبها هم که فعلا پوشک میشه ....

 

این مرحله ی رشد خیلی مرحله ی حساس و بحرانی و مهمی هست ...یک قدم بزرگ تا مستقل شدن ....امیدوارم خدا خودش کمک کنه و به خیر و خوشی ازش بیرون بیایم .... 

این ترم هم دو روز بیشتر کلاس برنداشتم تا پسرک راه بیوفته .... با تعطیلی های این هفته درست دو هفته تعطیلی دارم   

برای همین اکثرا خونه ایم ... بیشتر مامان و خواهریا میان پیشمون تا خونه موندن و پوشک گیرون اذیتمون نکنه  

این وسطا هم گاهی شهربازی برا روحیه ی پسرک و خرید برا مامان پسرک  

 

دوستای خوبم هم اکنون نیازمند انرژِی +++ و دعاهای خیرتون هستیم

 

سلاااااام 

انقدر فاصله ی نوشتن هام طولانی شده که حرفم نمیاد ! 

پاییز هم داره تموم میشه  

اگر دو بار سرماخوردگی من و پسرک رو فاکتور بگیریم در کل خوب بود 

بعد از مدتها این ترم یکم کارم رو بیشتر کردم  

که هم برای خودم خوب بود ...هم برای پسرک 

ازونجاییکه هوا سرد شده و بیرون رفتن و پارک و این جور تفریحا تقریبا تعطیل شده  

 

بنابراین ما هم رو آوردیم به تفریحات خونگی  

یه سری خمیر بازی و پاستل و کاغذای رنگی و چسب ماتیکی به سرگرمیهامون اضافه شده 

یه وقتا با پسرک می شینیم و کاردستی درست می کنیم  

من شکل درست میکنم و اون می چسبونه

چند تا از شکلای هندسی رو هم تو بازی یاد گرفته و کلی خلاقیت هر دومون شکوفا شده    

 

بعد از ظهرام روزایی که کلاس دارم پسرک مهمون خونه ی مامان بزرگ ها میشه و سرگرمه 

روزایی هم که کلاس ندارم بیشتر خونه ایم... گاهی مهمون بازی و گاهی مامانم یا مامان همسر میان پیشمون   

 

یه وقتایی هم پسرک رو می بریم شهربازی ... البته از نوع سرپوشیده اش ... عاشق قطار و ماشین و بازی های تکون تکونیه !  

این جور جاها هم بازی میکنه و هم فرصتی میشه برای دیدن و ارتباط با هم سن و سالاش  

تو فامیل خودمون که دو سه تا همسن بیشتر نداره اونها رو هم دیر به دیر می بینیم  

احساس می کنم باید ارتباطش با همسالاش بیشتر باشه ... به مهدکودک دارم فکر میکنم ... 

شاید بهار یا تابستون ازمایشی بزارمش 

 

دیگه اینکه خواهری هم دانشجوی یه شهر نزدیک شده .... اول هفته میره و اخر هفته ها برمیگرده  

خیلی خوشحالم براش ... تجربه ی سخت و البته شیرینیه  

  

و ... خبر خوب آخر هم مربوط به همسری هست ... بالاخره بعد از چند سال دانشجو بودن فارغ التحصیل شدن  

این اولین سال تحصیلی بعد از ازدواجمونه که همسر دیگه امتحان نداره !!  هورااااا   

 

  

  

  

  

بعد یه غیبت نه چندان طولانی اومدم !

اول سلااااام

بعد اینکه بالاخره پاییز اومد و روزای بلند و گرم تابستون امسالم گذشت


سهم ما هم دو تا سفر کوتاه و به یادموندنی شد

اولی سفر به مشهد .... دومی سفر به سواحل گیلان


بعد از 2 سال و نیم بالاخره امام رضا ما رو طلبید و راهی مشهد شدیم

من و پسرک با خانواده ی خودم عازم شدیم و همسر به خاطر گرفتاری کاریش نتونست با ما بیاد

مسیر رفت رو با قطار رفتیم و مسیر برگشت با هواپیما

برای پسرک هر دوش اولین بود ... اولین قطار ... اولین هواپیما .... و البته اولین پابوسی امام مهربان

اصولا وقتی میزبانت امام رضا باشه همه چیز عالی میشه

جمعه بعد ازظهر رفتیم ... نیمه شب مشهد بودیم ... شنبه ...یکشنبه .... و غروب دوشنبه پرواز به سوی تهران

با تور رفته بودیم و همه چیز در حد عالی بود

صبحانه و نهار و شام خیلی خیلی خوب .... اتاقهای تمیز و عالی

ما دو واحد روبرو هم بودیم

یکی مامان و بابا و اون یکی من و خواهریا و پسرک 

و البته که پسملی همش تو مسیر دو تا خونه ها بود !

همه ی کار و دل مشغولیمون هم خلاصه میشد به رفت و برگشت به حرم مطهر و نماز جماعت حرم و شبهای با صفای صحن های رضوی

پسرک هم کلی توی صحن ها می دویید و بازی میکرد و دوست پیدا میکرد و کلی شااااد بود


سفر دوم هم یه سفر 3-4 روزه به شمال بود ... به همراه پدر و مادر همسر و دو روز اخر برادر کوچیکه ی همسر که به این جمع اضافه شد

اخرین سفرمون عید بود یعنی 6 ماه پیش ... دریا اغلب طوفانی و مواج بود

پسرک ما هم اون دور دورا تو ساحل می ایستاد و جلوتر نمی یومد

از صدای موج و هیاهوی دریا هم خیلی خوشش نمی یومد !

شن و ماسه بازی هم حتی دوست نداشت !


با این تفاسیر این بار که رفتیم سریع شروع کرد به ماسه بازی و کمی بعد اب بازی

کمی بعد تر با همراهی مادر همسر کلا داخل اب شد و یه دل سیررررر بازی کرد

روز دوم و سوم هم با توجه به گرم بودن و شرجی بودن هوا دیدیم هیج جایی نمی تونیم بریم

بنابراین وسایل بردیم و همراه پسرک رفتیم اب بازی

دریا هم در نهایت آرومی و بی آزاری بود ... هوا هم گرم و افتابی 

دیگه کلی اب بازی کردیم ... البته این قسمتی که ما هستیم خیلی خیلی خلوت و ناشناخته است !

عصرا هم یه سر می رفتیم بیرون پیاده روی همون اطراف و نواحی 

دو شب هم اخر شب رفتیم لب اب و کمی حرف و صحبت و چای و تخمه و ...

دو روز صبحم من و مادر همسر سحر خیز شدیم و رفتیم پیاده روی کنار رودخونه و بعدم دریا و بعدم ورزش با وسایل ورزشی که از شبنم خیس اب بودن !

انقدر رو چمنها  شبنم بود که وقتی راه می رفتیم کتونی هامون خیس اب میشد طوریکه پامو کج میکردم ازش اب می ریخت !

تو این مسافرت هم پسرک برای اولین بار سه شب رو در کنار من نبود و پیش مادربزرگ و پدربزرگش خوابید

و بازم برای اولین بار تو صندلی ماشینش نشست و رو صندلی عقب مثل اقاها بین من و باباش نشست و یه کمی هم خوابید ....  چون با یک ماشین می رفتیم و جا برا صندلیش نبود !

برگشتنه که دو ماشینه شدیم من و پسرک رفتیم عقب ... پسرک از اول راه خوابید تا اخرش .... فقط یک ساعت بینش بیدار شد و شام خورد !

البته که با برنامه ریزی قبلی بود ... ظهر بیدار نگش داشتیم و سرش رو گرم کردیم تا تو ماشین بخوابه و اذیت نشه


اینم از مسافرت های تابستانی 92 ایی ما !


یه اتفاق بد هم افتاد تو این تابستون ... همسری دچار یک مریضی شده که درمانش حداقل دو سه سال زمان می بره

و البته امیدوارم که کاملا درمان پذیر باشه 

دعای خیر و انرژِی مثبت لطفاااا دوستان


سلاااااام 

نماز روزه هاتون قبووول و البته التماس دعای فراووون 

 

ما خوبیم ... بعد از دو سال اگه خدا قبول کنه مهمونش هستیم  

 

به مرحمت نابودی گوگل هم برگشتیم به دوران ژوراسیک ...  

خیلی شیک هفته ای یکی دوبار همه ی وبلاگای دوستان رو باز می کنم و می خونم  

 

ماه رمضونی هم حسابی سرمون گرمه ... افطاری ... سحری ... شبهای احیاش  

کلا همه چیزش در کنار سختیاش لذت بخشه و تنوعه 

 

دو تا جمعه ی اول رو با خاله و دایی ها رفتیم پارک ... از قبل افطار تا 11-12 شب  

این چند سال اخیر معمولا مهمونی بازی نداریم .... میریم پارک ... غذا و میوه و مخلفات رو هر خانواده خودش میاره 

اونجا هم قاطی پاطی از همه چی می خوریم ... بچه ها هم بازی می کنن و سرگرمن ....خودمونم هوا می خوریم 

کلا از خونه بهتره به نظرم

یه جمعه هم خونه ی مادربزرگ همسر ... که به نوعی پاگشای جاری جان محسوب میشد   

بعد افطار هم خیلی نشستیم ... به خاطر جاری که فرداش باید میرفت سر کار زود بلند شدیم که اومدیم بیرون جاری جان گفت که فردا مرخصی هست و پیشنهاد پارک رو داد ....ما هم که از خدا خواسته ... زودی قبول کردیم 

اومدیم خونه یکم خوردنی برداشتیم و رفتیم 

ازونجایی که سحری نداشتیم و هوس فست فود هم کرده بودیم برگشتنه دو تا هات داگ به سبک پدر خوب ... ( چون اصلا شبیه هات داگ نبود ! ولی مزش خوب بود )  گرفتیم و اومدیم خونه   

  

این دو شب احیایی هم که گذشت مثل دو سال گذشته خونه بودیم .... با پسرک سخته بیرون رفتن ...  

هم نظم خوابش بهم میخوره ... هم ممکنه حوصله اش سر بره اون وسط ! 

ولی تلوزیون هم برنامه هاش خوب بود ... ازونجایی که بین چند شبکه حق انتخاب داری خودش نکته ی مثبتیه  

همینا دیگه !  

بازم التماس دعا  

 

 

سه تیر ، مصادف با نیمه ی شعبان عروسی برادر شوهر بود  

عروسی خوبی بود ... خوش گذشت .... 

پسرک هم خیلی همکاری کرد .... 

از صبح زود همگی بیدار شده بودیم و بعد از کارای اولیه و دوش گرفتن و ... همسر من رو رسوند آرایشگاه و خودش و پسرک هم راهی آرایشگاه شدن 

یک ظهر بود که اومدن دنبالم .... هر دو شون عالی .... خصوصا موهای پسملی ! ....تازه آرایشگره به صورت نا محسوس برای پسرم ابرو هم کشیده بود !!  

1:30 وقت آتلیه داشتیم ....صاحبش دوست همسری بود .... یه عالمه عکس گرفتیم .... 

3 خونه بودیم .... نهار خوردیم .... با موهای درست شده چونه ام رو گذاشتم رو بالش تا پسرک هم بیاد بخوابه ....این وسط همسر خوابید ولی پسملی نه .... 

بعد یک ساعت که از خوابیدنش نا امید شدم بلند شدیم به آماده شدن  

5:30 باید میرسیدیم به سالن برای عقد فرمالیته ! 

خوشبختانه پسرک تو راه خوابالو شد و با همسر کمی ماشین بازی کردیم تو خیابونا تا خوابید  

رسیدیم سالن هم بردمش تو نمازخونه و زیر اندازش رو پهن کردم ....دیگه خوابییییییید تا 8 شب !  

 

همش نگران بودم سر عقد چه جوری نگهش داریم ! 

 

دیگه وقتی ام بیدار شد یه کم رفت پیش باباش و ظاهرا مامان مامان کرده بود و دیگه همسر تحویلش داد به خودم  

یکم از سر و صدا و شلوغی تعجب کرده بود ..... آخه این اولین عروسی بود که می دید  

 

آخر شب هم همسر و دوستاش عروس و داماد رو سورپرایز کردن .... وسایل آتیش بازی گرفته بودن و چیدن جلوی در پارکینگ تو کوچه .... 

دیگه بعد از عروسی هم تا 1:30 خونه ی پدر شوهر بودیم .... خاله ها و دختر خاله ها بودن .... چایی خوردیم.... کلی غنیمت از عروسی گرفتیم .... دو تا سبد میوه .... یه عالمه زرشک پلو با مرغ ...نوشابه ... سالاد .... دو تا جعبه ی بزرگ شیرینی 

 

یعنی نمی دونم این برادر شوهر دست و دلباز ما چه جوری حساب کتاب کرده بود و چند تا چند تا مهمونا رو شمرده بود که اینقدرررر خرید کرده بود .....بی اغراق میگم که قشنگ میشد فرداش میوه و شیرینی یه عروسی دیگه رو هم داد ! 

 

فرداش هم پاتختی خونه ی مادر عروس بود ....از فامیلای داماد فقط خانواده ی مادری بودن ...بقیه هدیه ها رو شب قبل دادن .... هدیه هام اکثرا نقدی ...یه چند تایی وسایل تزیینی و پذیرایی هم بودکه واقعا نفیس بود ..... خلاصه مبارکشون باشه 

یک هفته قبل عروسی هم جهاز برون داشتن که 24 خرداد بود و مصادف بود با پنجمین سالگرد ازدواج ما .... خونه ی عروس هم که خیلیییی ناز شده بود .... یاد خونه ی 5 سال پیش خودم افتادم .... همه چیز رویایی و نو .....  

  

 

دیگه قبل عروسی هم دو بار با دوستام و بچه هاشون رفتیم پارک بانوان ... دو تا دختر همسن و سال پسرک دارن ....از 10-11 صبح می رفتیم ....صبحانه و نهار هم می بردیم ....تا 6:30 که دیگه ساعت پارک تموم میشد  

این وسط بعد مدتها دوچرخه بازی هم کردیم  ..... استخر هم داشت که با فسقلی های ما نمیشد .... کتابخونه .... غذاخوری .... خانه ی کودک هم داشت که سه سال به بالا رو نگه می داشتن ..... کلا خوووب بود 

از همه بهترش این بود که با لباس ِ راحت بودیم .... بنابراین گرمای هوا هم خیلی اذیتمون نمی کرد ....فقط  کمی تا قسمتی دچار آفتاب سوختگی شدیم و برا عروسی دو رنگه بودیم    

 

البته همه چیز به این گل و بلبلی نبود ....این وسطا اصطکاک ها و کنتاک هایی هم بود که من فاکتور گرفتمشون !

  

 

ادامه مطلب ...

???? ???????

mouse code

?? ????